تبليغاتX
گلوله نمک
گلوله نمک
 
قالب وبلاگ
 

 

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می‌خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این‌ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو
عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می‌توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست‌هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی‌یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد،می‌توانی او را مـادر صدا کنی.

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 23:52 ] [ ملیحه ] [ ]

روز معلم گذشت ولي من هر چي فكر كردم هيچيك از  معلم هاي مدرسه توي زندگيم اونقدر تاثير گذار نبودن كه بخوام به يادشون  مطلب بذارم به جاش ميخوام از معلم هاي واقعي زندگيم تشكر كنم.

 از پدرم به خاطر اينكه بهم صبر و استقامت و آموخت و بهم ياد داد در برابر مشكلات چطوري قوي باشم بهم ياد داد كه به آينده نگاه كنم و فقط جلوي پام و نبينم با قلب مهربونش بهم عشق ورزيدن و فداكاري و آموخت سالها و سالها در طول دوره كودكي و نوجواني و جواني حامي من بود حتي حالا كه ۳۴ سال سن دارم بازم اگه از همه دنيا نااميد بشم ميدونم اون هست پشت و پناهمه  ومعلم ديگه زندگيم مادر نازنينمه كه با عشق ما رو پرورش داد از خواسته هاي خودش چشم پوشيد تا هميشه ما بهترينها رو داشته باشيم هميشه يار و ياور و غمخوارم هست يه دوست واقعي توي زندگيم  هست و اميدوارم هر دوي اين عزيزان سالها و سالها در كنارم باشن و همچنين مهدي عزيز كه بهترين دوست و رفيق و همراه من هست و خيلي اميدها و انگيزه ها رو در من بوجود آورده و راه سخت زندگي و براي من هموارتر كرده و همچنين ريحانه عزيز كه صبر و مهرباني و خوش قلبي و عشق و محبت را هميشه در گوش جان  من زمزمه كرده .....

معلمهاي نازنين زندگيم دوستتون دارم

 

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 3:3 ] [ ملیحه ] [ ]
 

 

فردا يكي از بهترين روزهاي زندگي من هست راستش من  وقتي خيلي كوچولو بودم بزرگترين آرزوي كودكيم داشتن يه خواهر بود كه اون موقع ها نداشتم همسن و سالهاي من روياي داشتن عروسكهاي قشنگ و اسباب بازي داشتن ولي من تنها روياي كودكيم داشتن يه خواهر بود تا اينكه خدا به حرف يه بچه ۱۱ ساله گوش داد و روز ۳۰ فروردين ۶۸ يكي از قشنگترين و مهربونترين فرشته هاش و از بهشت به زمين فرستاد و درآغوش من گذاشت تا بهم بفهمونه هميشه و همه جا هست و حرف همه رو گوش ميكنه حتي مني كه يه بچه ۱۱ ساله بودم .

وقتي توي بيمارستان پرستار اون فرشته كوچولو و ناز و بهم نشون داد فهميدم چقدر خوشبختم ... مامانم اسم اون فرشته كوچولو رو ريحانه انتخاب كرد و اون فرشته شد خوشبو ترين و معطر ترين موجود زندگي من و مامان و بابا. يه دخمل كوچولو تپل مپل و ناز .

از اون روزها سالها گذشته و حالا فرشته كوچولو ما واسه خودش يه خانوم مهندس باكلاس و با شخصيت شده اما هر وقت ميبينمش هنوزم عطر بهشت و با خودش داره وقتي مياد خنده هاش به همه آرامش ميده. بودنش واسه من و بابا و مامان يه نعمت بزرگه واقعا اگه نبود زندگي ما سه نفر خيلي سوت و كور بود.

 تازه داداش مهديش هم خيلي دوسش داره و هميشه ياد اون شب بيمارستان كه با موهاي فرفري نانازش روي صندلي بيمارستان توي بغل من خوابش برده بود ميكنه ....

خوب ريحانه جون خواهر گلم دختر نازنينم خوشحالم كه هستي خوشحالم كه دختر خيلي خوبي براي مامان و بابا هستي و هميشه باعث افتخار و اطمينانشون بودي ممنون كه حالا كه توي سن و سال ميانسالي قرار دارن همزبونشون هستي تو همون فرشته اي هستي كه خدا براي ما فرستاد تو هديه بهشتي .

اميدوارم صد سال زنده باشي و بتوني براي هم نوعان خودت براي هم وطن هاي عزيزمون و براي پدر و مادر نازنينمون فرشته مهربوني باشي.

دوستت دارم

تولدت مبارك

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 22:4 ] [ ملیحه ] [ ]
 

 

دوستت دارم‌ها را، نگه می‌داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن و شرایط تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

دکتر شریعتی

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:51 ] [ ملیحه ] [ ]
سلام سلام

خوب تعصيلات تموم شد برگشتيم سر كار و زندگي دوباره شد مثل سابق ولي حال و هواي بهار توي همه لحظه ها جاريه . من يه وبلاگ ديگه زدم كه فقط كاراي دستي توش ميذارم اينجا ادرسش و ميزارم

http://malihe57.persianblog.ir/

يه شعر خوشگل هم ميذارم تقديم به همه دوستاي عزيزم

 

کم کم ياد خواهي گرفت

 تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست

 و زنجير کردن يک روح را

 اينکه عشق تکيه کردن نيست

 و رفاقت، اطمينان خاطر

 و ياد مي‌گيري که بوسه‌ها قرارداد نيستند

 و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند ..

  کم کم ياد مي گيري

 که حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند

 اگر زياد آفتاب بگيري

 بايد باغ ِ خودت را پرورش دهي

 به جاي اينکه منتظر کسي باشي

 تا برايت گل بياورد ..

 ياد ميگيري که ميتواني تحمل کني

 که محکم باشي پاي هر خداحافظي

 ياد مي‌گيري که خيلي می ارزی ...

 

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 19:20 ] [ ملیحه ] [ ]
با تعطيلات چطورين؟خوش گذشت؟

من يه كم گرفتار مهموني رفتن و مهمون داشتن بودم واسه همين يه كم دير آپ كردم چند تا عكس از هفت سين امسالم ميذارم چون خيلي سفره هفت سين دوست دارم

 

 

 

 

 

 

 

  

اينم يه شعر فوق العاده

 

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکباره آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست؟

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

هیچ یادت هست

با سر وسینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا این همه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را و بهار را باور کن

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 18:3 ] [ ملیحه ] [ ]
 

سال نو پيشاپيش مبارك

 

بالاخره رسيديم به روزهاي آخر....اينم  حال و هواي روزاي آخر من...

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

 

 

اينم تقديم به دوستان گلم

 

لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ


 

 

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 20:48 ] [ ملیحه ] [ ]
ولنتاين؟؟؟؟؟؟؟؟

نه بابا بي خيال سپندارمذگان خودمون و عشقه

پيشاپيش سپندارمذگان و به همه جوونهاي ايران عاشق هاي ايران زنان و مردان ميهن پرست آريايي تبار تبريك ميگم

قلبهاتون لبريز از عشق و دوستي باد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 0:2 ] [ ملیحه ] [ ]
 

 

گفتم:لعنت بر شيطان

 لبخندزد!

پرسيدم:چرا ميخندي؟

پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام ميگيرد!!

پرسيدم:مگر چه كرده ام؟

گفت:مرا لعنت ميكني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام.

با تعجب پرسيدم:پس چرا زمين ميخورم؟

پاسخ داد :نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي،نفس تو هنوز وحشي است ، تو را زمين ميزند....

پرسيدم :پس تو چكاره اي؟

پاسخ داد:هروقت سواري آموختي ، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد ،فعلا برو سواري بياموز .

گفتم :پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟

در حالي كه دور مي شد گفت:من پيامبر نيستم جوان !!!!!

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 21:34 ] [ ملیحه ] [ ]
 

 

 

 

 

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم


ادامه مطلب
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 20:17 ] [ ملیحه ] [ ]
 

راستش من به خاطر اینکه ببر و شیر و خیلی دوست دارم وقتی این مطلب و خوندم خیلی برام جالب بود واسه همین گذاشتم اینجا خوندن و دیدن عکسهاش خالی از لطف نیست:

 لایگر

دانشمندان با پیوند دادن شیر نر با ببر ماده حیوان جدیدی تولید کرده اند و آن را لایگر نامگذاری کرده اند که از همه نظر نسبت به شیر و ببر برتری دارد! چنین موجودی تا به حال در طبیعت وجود نداشته است، چراکه شیر و ببر نه تنها ذاتا با هم میانه ی خوبی ندارند بلکه دشمنی هم دارند.
این هیولا (لایگر) که حدود 900 تا 1000 پوند وزن دارد (454 کیلوگرم) قد بلندتر، قدرت بدنی بیشتر، توان پرش بالاتر و.... را نسبت به پدر و مادر خود دارد! جالب اینکه با وجود تنفر شیر از شنا کردن در آب، لایگر به شنا کردن علاقه دارد. در حال حاضر چندین نمونه از این حیوان تولید شده که در سیرکها و برخی باغ وحشها به نمایش گذاشته شده اند.
فقط جنس ماده ی این حیوان قادر به تولید مثل با ببر یا شیر نر می باشد که خود موجب بوجود آمدن دو گونه ی جدید دیگر شده است! همچنین حیوان دیگری به نام تایگن هم تولید شده که محصول ببر نر و شیر ماده است، البته به ببر شباهت بیشتری دارد و به بزرگی و عظمت لایگر هم نیست

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 0:29 ] [ ملیحه ] [ ]

این روزها به لطف پیشرفت و بالا رفتن فرهنگ آدمها و احترام به انسانیت و حقوق برابر و تساوی زن و مرد و دموکراسی  کمی فقط کمی اوضاع و احوال خانم هاتوی این کشور بهتره گرچه به اسم و ترفند دین همیشه خواستن این قشر وسیع و از صحنه خارج کنن و یه جوری به زور بفرستنش پشت پرده ولی  از اونجایی که دیگه دین و دین بازی حناش رنگی پیش جوونها نداره و بیشتر تفکر و عقلانیت جاش و گرفته آزادیهای دختران ما هم بیشتر شده و امیدوارم آدمها یاد بگیرن اگر تفاوتی هست بر سر شخصیت هاست نه بر سر جنسیت ها......کاش آدمهایی مثل دکتر شریعتی زیاد بودن .........

تقدیم به همه انسانها که ملاکشان انسانیت است:

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل
او زنده می کند
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد
و این رنج است

(دکتر شریعتی)

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 16:7 ] [ ملیحه ] [ ]
گاهي وقتا ما آدمها فكر ميكنيم حتما بايد ميليون ميليون پول و ماشين آخر مدل و خونه شيك و ويلا و............. داشته باشيم تا احساس كنيم  از زندگيمون راضي هستيم و در واقع هيچوقت سعي نميكنيم به چيزاي ساده ولي مهم زندگيمون فكر كنيم .

اين مطلب و بخونيد منكه با خوندنش واقعا به اين فكر كردم كه چقدر خوشبختي و رضايت از زندگي به ما نزديكه اما ما دركش نميكنيم

 

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house,
because it means that I am alive

خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده ام


I am thankful for being sick once in a while,
because it reminds me that I am healthy most of the time

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم، این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم


I am thankful for the husband who snoser all night,
because that means he is healthy and alive at home asleep with me

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم
این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است



I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes,
because that means she is at home not on the street

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است
این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند



I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed

خدا را شکر که مالیات می پردازم، این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag,
because it means I have enough to eat

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم



I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day,
because it means I have been capable of working hard

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم



I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning,
because it means I have a home

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم، این یعنی من خانه ای دارم


I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot,
because it means I am capable of walking
and that I have been blessed with transportation

خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم
این یعنی هم توان راه رفتن دارم
و هم اتومبیلی برای سوار شدن



I am thankful for the noise I have to bear from neighbors,
because it means that I can hear

خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم، این یعنی من توانائی شنیدن دارم


I am thankful for the pile of laundry and ironing,
because it means I have clothes to wear

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم، این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم



I am thankful for the becoming broke on shopping for new year,
because it means I have beloved ones to buy gifts for them

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم



Thanks God... Thanks God... Thanks God

خدا را شکر... خدا را شکر... خدا را شکر

 

 

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 0:3 ] [ ملیحه ] [ ]
 

سلام بر پیامبر عشق و دوستی

سلام بر مسیح موعود

تو آمدی بی هیچ ادعایی ،آمدی آرام و سبک و تمام دنیا را از دریچه چشمهای مهربان و نازنینت سپید دیدی به دور از هر سیاهی و جنگ و ستیز برای قدرت.

آمدی و مردگان از عظمت حضورت زنده شدند،آمدی و درمان تمام دردهای بی درمان مردمی شدی که روزی بر تو سنگ زدند.

آه مسیح من

آنچنان محو مهربانی و عشق بی پایانت هستم که نمیدانم در موردت چه بگویم ،تو وارث تمام دردهای جهانی و به جای تمام جهانیان تاوان دادی ،وقتی تو را بر صلیب کشیدند گویی عشق را به مسلخ بردند .

مسیح من ،آنچنان مهرت در جهان جریان دارد که حتی آنانی که هم کیش تو نیستند باز هم در تمام وجودشان آن مهر ابدی را حس میکنند.در آئین تو همه مردمان چه میخواره و چه دیرنشین همه یکسانند تو آنقدر مهربانی که حتی برتری را در داشتن ایمان بیشتر هم نمیدانستی برای تو همه به حکم انسان بودن یکی بودند بی هیچ تفاوتی......

مهربان پیامبرم قلب تو آنقدر بزرگ بود که تمام سیاهی ها و بدی های جهان را هم در خود حل میکرد و همچنان پرطپش و درخشان میماند ،در کیش و آئین من موعود بزرگیست، مهدی موعود، که امیدمان به اوست که روزی بیاید و دنیای تیره امان را روشن کند و من حاضرم حتی اگر شده سرپرگناهم به شمشیرش از گردن جدا شود اما بیاید فقط بیاید و مارا و انسانیت را نجات دهد و می گویند تو نیز با موعودما می آیی او شمشیر میکشد و با شر میجنگد و تو در کنارش عشق و دوستی را هدیه میدهی.......دلم برای دیدن هر دوی شما تنگ است بدجور هم تنگ است اما میدانم که روزی با موعود ما خواهی آمد منتظرت هستم

(مسیح من سالروز تولدت که تولد عشق و مهربانیست مبارکباد)

 

[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 21:11 ] [ ملیحه ] [ ]
آقا ما از همین تریبون رسمی و بین المللی خودمون با جدیت تمام و خوشحالی تمام اعلام میکنیم:

روز دانشجو به همه دوستان دانشجو مبارک

به خصوص به خواهر قند عسلم ریحانه نازنینم

بابا درساتون و تو رو خدا خوب بخونین و از دوران دانشجوئیتون لذت ببرین این روزها تموم میشه و فقط خاطراتش باقی میمونه

پس خوش باشین و از روزای زندگیتون لذت واقعی و ببرین

واسه همتون دعا میکنم

[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 20:39 ] [ ملیحه ] [ ]

سلام
خوب داریم کم کم به روزای عاشورا و تاسوعا نزدیک میشیم راستش قدیما که عزاداریها ساده تر برگزار میشد و به ادم فرصت تفکر بیشتری رو میداد و بیشتر دوست داشتم یعنی هنوز اونقدر جامعه متشنج نبود که ادم نفهمه چی با سیاست قاطی شده و چی نشده به نوعی سیاست و دورویی توی تمام احوالات اجتماعی و شخصیمون وارد شده و من به شخصه خودم دیگه نمیدونم چی به چیه فقط سعی میکنم از دین و مذهب همین و برای خودم نگه دارم که خدایی دارم سبزتر از برگ درخت و همینکه اون و دوست دارم و واسه رضای اون خیلی کارها رو میکنم یا نمیکنم دیگه بیشتر از این سعی میکنم وارد جزئیات دین نشم....راستش بهتره وارد نشم چون حالا هر چی میبینی ریا و تزویر و دورویی و از همه مهمتر سو استفاده ابزاری از مردم هست نوحه خونها هر چی بیشتر اشک مردم و دربیارن بیشتر پول میگیرن آقایون حضرات با پول مفت بیت المال یا کلاه گذاشتن سر آدمهایی ساده مثل ما دیگ نذری میزنن و به اسم امام حسین میخوان واسه خودشون اسم و رسم درست کنن و به قولی واسه خودشون بهشت و با همه حوریهای بهشتیش بخرن مردمم که معرکه ان یاد گرفتن همیشه نقش قوم بیطرف و بازی کنن  توی این هوای سرد کنار چادرها ترمز میزنن تا یه نوشیدنی گرم بخورن و از همه مهمتر توی شهر ما(مشهد) تمام اهمیت محرم به خوردن شله است....شاید باورتون نشه ولی این یه واقعیته خیلی خنده داره.... روضه خون ها هم که حال میکنن و از این خونه به اون خونه با لذت و اینکه چه حالی میده این مردم ساده پولاشون و میریزن تو جیب اینا و ۴ تا حرف تکراری و صد من یه غاز گوش میکنن و گریه میکنن و در واقع عقده های دل خودشون و بیشتر خالی میکنن و این رنگ کردن ماشینها هم که خودش محرم و تبدیل به یک کارناوال کرده واسه من یکی اینش جذابه چون وقتی دارم از اداره برمیگیردم و توی ترافیک ظهر خیابونها گیر میکنم یه سرگرمیه که ببینم ماشیناشون و چطوری نقاشی کردن ولی وقتی به خودشون و کاراشون نگاه میکنی از تضاد اونا واقعا از خنده روده بر میشی.....راستش تنها چیزی که کسی بهش فکر نمیکنه اینه که امام حسین قضیه اش چی بود که دست به یک خودکشی دسته جمعی سیاسی زد؟به قول یه دوست که توی وبلاگش نوشته بود اگه واسه قدرت بوده که مشکل خودشه این اتفاق براش افتاده اما اگه واسه احیا دین جدش بوده و به قول نوحه خونای حالا واسه امربه معروف که خوب این لااقل جای فکر داره اما توی جامعه ما تنها چیزی که وجود نداره تعریف واقعیت عاشوراست فقط از تشنگی امام و یارانشون و گریه بر بی آبی ...دکترشریعتی جمله واقعا جالبی داره در این مورد:

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود. افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند وبزرگترین دردش رابی آبی نامیدند و در عجبم از مردمی که خود زیر ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست

 

واقعا امام حسین کی بود و میخواست به ما چی بگه؟جز آزاده بودن و آزاد زندگی کردن؟

خلاصه که حال و هوای مردم این روزا طوریه که ادم نمیدونه بالاخره گریه کنه یا به کاراشون بخنده...

 

  

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 23:7 ] [ ملیحه ] [ ]
راستی روسپی!

از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
(( فریدون فرخزاد ))

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 15:12 ] [ ملیحه ] [ ]
 

 

باران که می بارد

باید آغوشی باشد

پنجره ی نیمه بازی

موسیقی باران

بوی خاک سرمای هوا

گره کور دستها

گرمای عریان عاشقی

صدای طپش قلبها

خواب هشیار عصرانه

باران که می بارد

باید کسی باشد

.......

 

 

 

 

[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 21:4 ] [ ملیحه ] [ ]
الان چند ساعتي از اتمام روز تولدم گذشته ......عجب تولدي بود امسال

صبح ريحانه و بابا بهم تبريك گفتن ويكي از دوستاي خوب گروه اينترنتيم و چند تا دوست نازنينم كه اينجا بهم تبريك گفتن و بقيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اهان يكي از بهترين دوستام هم ظهر خودم گفتم تا يادش اومد.

اين اولين تولد توي سالهاي اخيره كه توش دلم گرقت راستش مهم نيست اما گاهي ادم يادش مياد كه توي شهر خودش بين تمام دوستان و اشناياني كه هر وقت لازمت دارن تو براشون بايد نقش بهترين ادم و ايفا كني چقدر ميشه غريب و تنها باشي

گاهي روزگار درساي خوبي به ادم ميده اينم يكي از اون درسها بود و امروز فهميدم نبايد هميشه ديگران و كارهاشون و گرفتاريهاشون ودر اولويت قرار بدم و خودم و خواسته هاي خودم و در انتها...عجب درس توپي بهم دادن امروز.

خوب با همه دلگير شدنش به فهميدن اين نكته ميارزيد........

البته فردا يه مهموني كوچولو دارم و مهمونام باباي نازنيم و  مامان مهربونم و مهدي عزيزم و ريحانه گلم هستن به عبارتي يه جمع خانوادگي كاملا خصوصي .فكر كنم اينطوري خيلي بهتره .

اينم از امروز.همه روزا ميگذره پس بهتره خيلي بهشون فكر نكنيم

 

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 3:11 ] [ ملیحه ] [ ]

                            سلام به ماه قشنگ رمضان

 

 

شب قبل از ماه رمضان با دوربين مخصوص حسين توي طرقبه تونستم ماه شب اول رمضان و ببينم فكرشم نميكردم واسم اونقدر جذاب باشه ديدنش بهم يه حس خاصي داد انگار وقتي نگاهش ميكردي لبخند به لب داشت...

اومدن ماه رمضون با خودش يه سري خاطرات غبار گرفته و كمرنگ و هم به ياد آدم مياره روزه هاي كله گنجشكي بچه گيهامون كه نميدونم كي اين اسم و روش گذاشته دعاهاي سحر و افطار شبهاي احيا هم كه حال و هواي خودش و داره .

ماه رمضان كه ميشه عطر سجاده و زمزمه نماز مامان بيشتر به روح آدم رخنه ميكنه ماه رمضان كه ميشه  باز بابا جون عينكش و ميزنه و قرآنش و جلوش باز ميكنه و قرآن ميخونه وقتي اين تصوير و ميبينم دلم ميخواد دنيا متوقف بشه من توي همين لحظه هاي نور و عطر و صدا براي هميشه بمونم ولي حيف كه ميگذره.

راستش ماه رمضان واسه من حال و هواي خودش و داره اگه حال كنم روزه بگيرم ميگيرم اگه حال كنم نمازبخونم ميخونم اگه دلم بخواد يه سري هم به قرآنم ميزنم ولي واسه اينكه فقط خونده باشمش يا واسه اينكه باهاش بهشت و بخرم يا از جهنم فرار كنم..... نه ‍.... قرآن و ميخونم و بهش فكر ميكنم چون حس ميكنم منو به خدايي كه دوسش دارم نزديك ميكنه مثل وقتي كه يه سري به كتاب انجيل ميزنم اون موقع هم حس ميكنم خدا رو در كنارم دارم يا وقتي سخنان پيامبر آريائيمون زرتشت و ميخونم بازم همين حس ودارم و آرامش پيدا ميكنم مهم نيست دينت چيه و كتابت كدومه مهم اينه كه بفهمي چطوري اون رابطه عاشقانه رو با نازنينت برقرار كني .

رمضان و دوست دارم چون وقتي گرسنه اي به ياد هم وطناي گرسنه ات ميفتي و توي گلوت يه بغض غريبي ميپيچه وقتي تشنه ميشي ياد بچه هاي سر چهارراهها ميفتي كه توي اين گرماي چهل درجه واسه يه لقمه نون اين طرف و اونطرف ميرن اونوقته  كه  از هر چي آب سرد ه بيزار ميشي وقتي ماه رمضون مياد خيلي آدمها يادشون مياد حرمت نگه دارن وخيلي از گناهاشون و كمتر مرتكب ميشن  همه انگار يه حسي دارن من هم همين احساس مشترك و دوست دارم واسه همين رمضان برام جذابه .

خيلي ها به عشق بهشت و فرار از جهنم اين ماه و دوست دارن و ساعتها خم و راست ميشن و ساعتها به يه زبون بيگانه كه گاهي حتي يك كلمه اش و هم بلد نيستن  قران ميخونن اما هرگز به اين فكر نميكنن دوستم چه مشكلي داره پدر و مادرم ازم چي ميخوان و از همه مهمتر خودم از زندگيم چي ميخوام....من ماههاست بر حسب اتفاق توي جلسات ماهيانه اي شركت ميكنم كه بزرگترها توي اون مهموني ميخوان به كوچيكترها خوندن روان قران و ياد بدن و توي مهموني يكساعتي رو به خوندن قران اختصاص ميدن و هر كسي بايد چند ايه بخونه و حالا بعد از گذشت يكسال از اين دوره ماهيانه وقتي بعضي جوونها ميخونن بزرگترها بايه حال خوشي ميگن به به فلاني بهتر ميخونه ومن با خودم فكر ميكنم كه واقعا درست خوندن يك زبان بيگانه اونم زبان اعراب جاهليت كه در برابرعظمت تمدن آريايي من هيچ حرفي براي گفتن ندارن چرا بايد اينقدر به نظر بعضي ها مهم باشه؟در حاليكه ميشه در روز دهها بار به زبان شيرين فارسي خودمون با خدا حرف بزنيم و ازش شكرگذاري كنيم و بهش بگيم چقدر دوسش داريم... و جالبترش اينه كه هيچوقت توي اين مهمونيها كسي وقت نميذاره تا هر جلسه لااقل يك سخن گهربار يك پند حكيمانه يا لااقل يك قطعه شعر بخونه تا يه كمي هم به احساسمون توجه شده باشه هيچكس از جوونهاي جلسه نميپرسه مشكلتون چيه دردتون چيه خواسته هاتون چيه آرزوهاتون چيه هيچكي نمپرسه آيا ميتونم براتون كاري بكنم ؟؟؟

خيلي از جوونها از خيلي چيزا دور شدن چون خيلي ها مسائل و سطحي نگاه ميكنن و هنوز دنبال بهشت وجهنم هستن.....واسه من ماه رمضان يا ماههاي آريايي يا سپندارمذگان يا جشن مهرگان فرقي نميكنه همينكه منو به يه حس خاص و مشترك برسونه و باعث بشه به خودخودم يه سري بزنم وبا خداي مهربونم خلوت كنم و  بعضي از آلودگيها رو از وجوم پاك كنم كافيه

پس از ته دل ميگم ماه قشنگ من خوش اومدي

 

[ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 16:6 ] [ ملیحه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب